تبلیغات
گروه پژوهشی جبهه مقاومت اسلامی شهرستان های کاشان و آران و بیدگل - دعا کنید شهید شویم

گروه پژوهشی جبهه مقاومت اسلامی شهرستان های کاشان و آران و بیدگل

تهیه - ثبت - ضبط و انتشار اسناد انقلابی و جهادی

نویسنده :عباس جندقیان
تاریخ: سه شنبه 23 خرداد 1391 22:18
آخرین روزها و ساعات سردار شهید علی آقا اربابی

http://s3.picofile.com/file/7407082789/%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA_%D8%A8%DB%8C%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B37_0.jpg
عصر بیست و سوم خرداد ماه 1367 ، سردار به آرزوی دیرینه خود رسید .  70 ماه حضور مستمر و مداوم ، در جبهه های نبرد با کفر جهانی ، کارنامه درخشان و برگ زرینی بود برای این سردار . در این مدت او به هیچ چیز نمی اندیشید به جز انجام وظیفه و تکلیفی که آن را الهی و خدائی می دانست . لحظه ای در ادامه مسیر تردید  نکرد و ثابت و استوار بر پیمان خویش ماند .  سیمای او  ایمان و استحکام اراده اش را به نمایش می گذاشت . هرچند سکوت همراه همیشکی او بود و جز به ضرورت لب به سخن نمی گشود ، اما نگاه و رفتارش برای هر بیننده ای درس استقامت و ایثار بود .
روح پاک و بلند او که خبر از شهادت در روزها و ساعت های پایانی جنگ را می داد ، او را به حرف آورد و در آخرین ساعات خطاب به نیروهایش گفت : دعا کنید در این عملیات شهید شوید و گرنه باید بروید و در رختخواب ها بمیرید .
............................
برای اطلاع از آخرین ساعات زندگی سردار بزرگ شهید علی آقا اربابی به سروقت رزمنده ای رفتیم که در صحنه شهادت و همچنین انتقال پیکر پاک شهید به خطوط عقبه در منطقه حضور داشته است .
برادر رزمنده و جانباز و دوست صمیمی ام  سید تراب سیدی را  مانند همیشه در مغازه نجاریش یافتم  و از او خواستم برای چندمین بار و دقیق تر از شهادت سردار بگوید . یادآوری آن لحظات برایش هرچند بسیار تلخ و همراه با حزن بود ، اما شیرینی یاد سردار و در کنار او بودن  روح تازه ای در او می دمید .

http://s3.picofile.com/file/7407083224/%D8%A8%DB%8C%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3_7_1.jpg


علاوه بر آقا سیدتراب از برادران رزمنده حسین پنجی - علی عباس بابائیان و مرتضی نیکروش نیز  در باره آن مقطع زمانی کمک فکری گرفتم .

................
28 فروردین ماه 1367
نیروهای گردان علی ابن ابیطالب علیه السلام از لشکر 8 نجف اشرف که تازه از مرخصی آمده بودند ، امروز صبح  با اعلام آقای اربابی و اینکه به دلیل عملکردشان در عملیات والفجر 10 شامل مرخصی تشویقی شده و آماده باشند تا ساعت 2 بعدازظهر  سوار اتوبوس ها شوند و به سمت کاشان و آران و بیدگل بروند ، مجددا مهیای کارهای مرخصی شدند .
در همین اثنا موتورسواری با سرعت  وارد محوطه گردان شد و خطاب به آقای اربابی گفت : حاج احمد گفته گردان را سریع آماده کن و به سمت فاو حرکت کنید .
ساعت 2 بعدازظهر که قرار بود گردان برای مرخصی حرکت کنند ، در منطقه عملیاتی فاو بودند . دشمن ساعت 5 صبح امروز تک خود را به منظور بازپس گیری فاو آغاز کرده بود .

اردیبهشت ماه 1367
گردان از فاو به شوشتر و مقر انبیاء بازگشته برای مرخصی آماده شده و حرکت کردند . اما این مرخصی در کاشان طولانی شد و تبدیل به  استقرار در پادگان شهید جهازیان قمصر  و طی یک دوره آموزشی  گردید .
 نیروهای گردان در این مدت حدود یکماه ، آموزش های رزمی ، عقیدتی و شنا را فرا گرفتند . این ایام مقارن بود با ماه مبارک رمضان ولی نیروها که در حال ماموریت آموزشی بودند نمی توانستند قصد روزه نمایند .
علاوه بر مسائل آموزشی ، سردار علی آقا اربابی در این مدت در پی جذب نیروی انسانی و کمک های پشتیبانی در منطقه کاشان و آران و بیدگل بود و در این مدت کوتاه بسیاری از رزمندگان جذب گردان شدند .
بعد از پایان آموزش ها 10 روز به نیروهای گردان مرخصی داده شد .

جمعه 20 خرداد ماه 1367
گردان علی ابن ابیطالب که حدود 10 روزی است از مرخصی به مقر انبیاء در شوشتر بازگشته اند ، امروز آماده شده و با اتوبوس به اهواز و پایگاه شهید مدنی اعزام شدند .

http://s3.picofile.com/file/7407083438/%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA_%D8%A8%DB%8C%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3_7_2.jpg
تعدادی از نیروهای گردان علی ابن ابیطالب ، شرکت کننده در عملیات بیت المقدس 7
ایستاده از چپ : شهید حسین پارسا - حسین اصیلیان - عباس رزاقی - حسین سقائی - مجتبی صمدیان - ناشناس - مرتضی نیکروش - علی عباس بابائیان
نشسته از چپ : علی منعمیان - محمود رمضان زاده - سیدتراب سیدی - حسین انتصاریان
شنبه 21 خرداد ماه 1367
گردان امروز از پایگاه مدنی به مقر تاکتیکی حمزه رفتند . مقر حمزه  به عنوان عقبه لشکر 8 نجف اشرف در منطقه شلمچه ، در بیابان های شرقی جاده اهواز خرمشهر و در حدود 30 کیلومتری خرمشهر می باشد .

یکشنبه 22 خرداد ماه 1367
علی آقای اربابی فرمانده گردان به همراه تعدادی از فرماندهان از جمله حاج علی زاهدی فرمانده لشکر امام حسین علیه السلام ، قبل از ظهر به دیدگاه بچه های اطلاعات عملیات لشکر 8 نجف اشرف آمدند و برای آخرین مرتبه به وسیله دوربین خرگوشی مستقر در دیدگاه ، خطوط عراقی ها و منطقه را دیده بانی کردند . علی آقا اربابی بعد از انجام کار دیده بانی و خداحافظی با جندقیان ، به ایشان گفت جنگ در حال پایان است ، دعا کنید همه شهید شویم تا از قافله شهداء عقب نمانیم .
آقای اربابی در بعدازظهر امروز از خط مقدم به مقر حمزه مراجعت می کند تا گردان را برای حرکت شب آماده نماید . نرسیده به مقر متوجه می شود که گردان سوار کامیون های آیفا شده و در حال حرکت به طرف خط هستند که با اشاره دست ، ستون را متوقف و به مقر حمزه بازمی گرداند .
علی آقای اربابی قبل از غروب آفتاب نیروهای گردان را جمع می کند و آخرین سخنرانی خود را برای نیروها ایراد می کند . مانند همیشه ساده و مخلصانه و بی آلایش با نیروهای گردانش صحبت می کند و تاریخی ترین سخنش را که هنوز آویزه گوش نیروهای گردان است و به عنوان خاطره بیان می کنند ایراد کرد :
بچه ها دعا کنید در این عملیات شهید شوید که اگر شهید نشدید باید بروید در رختخواب ها بمیرید .
امروز این دومین بار است که آقای اربابی این سخن را در جمع ایراد می کند .
نیروهای گردان بعد از نماز مغرب و عشاء و صرف شام ، سوار بر کامیون های آیفا شده و در تاریکی شب به سوی منطقه شلمچه و کانال شهید ادب حرکت می کنند .
ساعت 10/30 شب درگیری ها آغاز می شود . نیروهای گردان به سرعت در خطوط عراقی ها نفوذ می کنند و به پیشروی ادامه می دهند .
هنوز هوا تاریک است و درگیری ها ادامه دارد و به واسطه فاصله نزدیک ، نیروهای عراقی به داخل ستون بچه ها نارنجک پرتاب می کنند . عباس دهقانی آرانی معاون گروهان مورد اصابت ترکش قرار می گیرد ، یک دور می چرخد و در حال افتادن اشهد خود را می گوید . علی غفاری فرمانده گروهان هم مجروح می شود .
با روشن شدن هوا ، آقای اربابی به همراه تعدادی دیگر از نیروها ، پیشروی خود را عمیق تر کرده و بسیار جلوتر از نیروها حرکت می کند . حال و هوا و حرکت های او نشان از بی تابیش برای شهادت می دهد . او نباید اینقدر جلو می آمد ولی می ترسید این آخرین فرصت را از دست بدهد . بیش از همه دلش بی تاب دیدار دو برادر شهیدش بود . این بی تابی تا عصر ادامه پیدا می کند . هوای اواخر خردادماه منطقه است و گرما و آفتاب سوزان  خوزستان بیداد می کند . از صبح تا حالا آب قمقمه های بچه ها تمام شده و بسیاری بر اثر تشنگی و گرمازدگی به حالت ضعف افتاده اند . یک وانت تویوتا که با سرعت و در میان آتش خود را به جلو رسانده و مجال توقف ندارد ، در همان حالت حرکت کلمن های آب را به طرف نیروها که در کنار خاکریزها نشسته اند پرتاب می کند .یکی از بچه ها قمقمه ای را آب می کند وبه طرف آقای اربابی می برد . آقای اربابی آب را اول به اطرافیان خود مثل بی سیم چی هایش می دهد و خودش هم به اندازه یک درب قمقمه آب می خورد .
ساعت حدود 5 بعدازظهر است ، گردان که ماموریت خود ، در انهدام نیروهای دشمن را با موفقیت به انجام رسانده حالا در خطر پاتک دشمن قرار دارد و به تدریج در محاصره قرار می گیرد . آقای اربابی پوتین خود را از پا بیرون می آورد و بر روی زمین داغ یکبار دیگر به خواندن نماز می پردازد . نمازش که تمام می شود یکی از بی سیم چی هایش آقای احمد رفیعی را به همراه خود می برد و چندمتری از نیروها فاصله می گیرد . ناگهان صدای انفجار خمپاره و گردوغبار ناشی از آن همه را به زمین می چسباند . محل انفجار و گردوغبار محلی است که اقای اربابی و رفیعی قرار داشتند . گردوغبار هنوز کامل فروننشسته که بچه ها با فریاد آقای اربابی را صدا می زنند و به طرف محل انفجار می دوند و با فروکش کردن گردوغبار آقای اربابی و رفیعی را می بینند که در دم به شهادت رسیده اند . بچه ها هاج و واج و مبهوت هستند و نمی دانند که باید چه کار کنند . در این گیجی هستند که همان لحظه فرمان عقب نشینی نیروها صادر می شود . در این هنگام بچه ها به خود می آیند . اقای حسین انتصاریان که تخریب چی گردان است و یک دوربین 110 همراه خود دارد در همان لحظه از پیکر شهید عکس می گیرد .

http://s3.picofile.com/file/7407083652/%D8%A8%DB%8C%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3_7_4.jpg
 فرمان عقب نشینی صادر شده ، آیا پیکر مطهر این دو شهید اینجا خواهد ماند .به صورت اتفاقی در میان آتش و دود یک آمبولانس پیدایش می شود و سریع پیکر شهید رفیعی را بالا می گذارند و تا می روند پیکر شهید اربابی را بالا بگذارند ، آمبولانس خود را از معرکه خارج می کند . یک وانت تویوتا آمده تا نیروها را سریع به عقب منتقل کند . سید تراب سیدی و علی منعمیان از فرصت استفاده می کنند و سریع پیکر سردار را عقب ماشین می گذارند ، در حالی که پاهای ایشان از عقب آویزان است . نیروها در حال عقب نشینی و تنها جاده هم بسیار شلوغ است . نیروهای بعثی عراق هم در حال تکمیل محاصره و به اسارت گرفتن همه نیروها هستند . در این شلوغی و آتش و خمپاره ناگهان وانت حامل پیکر شهید خاموش می شود و دیگر روشن نمی شود . نیروها به سرعت رفته اند و سید تراب به طرز عجیبی در این لحظات حساس ، دچار تردید در تصمیم گیری شده است . در همین چند ثانیه ، پیشروی عراقی ها و اسارت و کشته شدن و خانه و دوستان و زندگی از ذهنش می گذرد . آیا بروم و به سرعت خود را از معرکه خارج کنم ؟ آیا پیکر شهید اربابی را رها کنم ؟ سید تراب خیلی سریع بر این ابهامات غلبه می کند . جوانمردی و مردانگیش اجازه رها کردن پیکر مطهر این سردار سرافراز را نمی دهد . سریع پیکر شهید اربابی را به کول می کشد و با چفیه ای که همراه خود و شهید است او را محکم به خود می بندد وحرکت می کند . پیکر نحیف سردار حالا چقدر سنگین شده ؟ بی خوابی و فعالیت های دیشب تا حالا و گرما و تشنگی قوای سید تراب را تحلیل برده ولی راهش را در میان شلیک عراقی ها ادامه می دهد . از خستگی آرپی جی خود را رها می کند . مقداری دیگر که می رود در پناه خاکریز ی خود را رها می کند . کلت کمری و سرنیزه سردار کمر سید تراب را اذیت می کند . سید آنها را از لباس سردار جدا می کند و گره چفیه را محکم می کند و دوباره شروع به حرکت می کند . هوا روبه تاریکی است و هنوز تا خطوط خودی مقداری فاصله است .هر چند بار یکبار سید  به صورت زیگزاک حرکت می کند تا مورد اصابت گلوله های مستقیم عراقی ها که او را تعقیب می کنند قرار نگیرد . سید در دلش مرتب دعا می کند که زودتر هوا روبه تاریکی برود تا دید عراقی ها کمتر شود . سید در این لحظات بیشتر از اینکه نگران مورد اصابت قرار گرفتن خود باشد ، دلش می خواهد هر طور شده پیکر این سردار پر افتخار لشکر اسلام را به خانواده اش برساند . با خود می گوید این خانواده معزز و پر افتخار داغ دو شهید عزیز را با خود دارند و روا نیست که داغ مفقودالاثری این فرزند برومند هم به آن اضافه شود علاوه بر آن سه کودک سردار در انتظار بابا هستند .
سیدتراب در اوج ناتوانی جسمی و التهاب تعقیب دشمن ، آخرین قوای خود را به کار می گیرد و در تاریکی شب و سروصدای بچه های خودی متوجه می شود که به خاکریز خودی رسیده است . از پشت خاکریز به او ایست می دهند و از برگشتن او در این ساعت از شب تعجب می کنند . سید تراب برای آنها توضیحات لازم را می دهد و می گوید پیکر سردار شهید علی آقا اربابی است که فرمانده گردان ما بوده . او را به سمت معراج شهدای مازندران که نزدیک تر بود راهنمائی می کنند و سید پیکر شهید را با مشخصات و آدرس تحویل معراج خط می دهد . سید نفس عمیقی می کشد و خداوند بزرگ را از ته دل شکر می گزارد که موفق به این کار مهم شده است .
درود می فرستیم بر جوانمردی آقا سیدتراب سیدی که با ایثار و فداکاری ، از آزمون وفاداری در لحظه دشوار و پر ابهام مرز میان مرگ و زندگی با سرافرازی بیرون آمد .

.................................
این گزارش با عجله تهیه و توسط قلمی ناچیز و ضعیف نگارش شده . از این روی به بزرگواری خود حلال نمائید و امیدوار باشید روزی قلمی توانا در این عرصه به ثبت هنرمندانه و زیبای دوران سراسر افتخار ایثارگران شهرستان آران و بیدگل بپردازد . انشاالله .





جستجو در وبلاگ
درباره من
در تاریخ معاصر جبهه مقاومت اسلامی به مجموعه ای گفته می شود که از زمان قیام حضرت امام خمینی(ره) با قبول رهبری ایشان آغاز و با زعامت امام خامنه ای حفظه الله ادامه و انشاالله تا قیام و ظهور حضرت حجة ابن الحسن العسکری اروحنا فداء ادامه خواهد داشت . تهیه - ثبت و انتشار اسناد تمامی این سالها را از وظایف خود می دانیم .
در تلفن همراه 09138746483 - تلفن ثابت 54731983 031 - آدرس تلگرام https://t.me/gpjme منتظر پیشنهادات و ارائه مستندات شما می باشیم .
موضوعات
لینک های مفید
فروشگاه مجله و کتاب الکترونیکی کیوسک 724
گالری والپیپر و عکس پس زمینه والپیپرهای ایرانی
قالب های حرفه ای وبلاگ
مجله تفریحی سرگرمی جزیره نشین
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


امروز كشور عزیز ما از لحاظ پیشرفت با بیست و بیست‌وپنج سال قبل قابل مقایسه نیست